|
باز هم تو... یک پاکت سیگار و کلی خاطره از تو ! تا شب همه را دود می کنم
گریه كردم گریه هم اینبار آرامم نكرد هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد گرمی آغوش شالیزار آرامم نكرد درد دل با سایه و دیوار آرامم نكرد خواستم، اما نشد، این كار آرامم نكرد دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد
کاش می فهمیدی ، در خزانی که از این دشت گذشت، سبزه ها باز چرا زرد شدند. خیل خاکستری لک لکها ، در افقهای مسی رنگ غروب،
تا کجاهای کجا کوچیده است.
کاش می فهمیدی ، زندگی محبس بی دیواریست و تو محکوم به حبس ابدی
و عدالت ستم معتدلیست ، که درون رگ قانون جاریست! کاش می فهمیدی ، زندگی آش دهن سوزی نیست عشق ، بازار متاع جنس است
آرزو ، گور جوانمردانست مرده از زنده ، همیشه هر آن ، در جهان بیشتر است
کاش می فهمیدی ، چیزهائیست که باید تو بفهمی ، اما...
بهتر آنست ، کمی گریه کنم ...!!! بهتر آنست ، کمی گریه کنم.... کمی !!!... کیومرث منشی زاده
یک روز احساس کردم اگر او را با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید... اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمی کنم تا ببینم او کجاست و با کیست... روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار... اما زمانی که دیوانه وار دوستش داشتم گفتند فراموش کن!!!
الا ای چاه یارم را گرفتند گلم، عشقم، بهارم را گرفتند میان کوچه ها با ضرب سیلی همه دار و ندارم را گرفتند دگر پروانه بال و پر ندارد نه بال و پر که خاکستر ندارد مفسرها همه با خون نویسید که قرآن علی کوثر ندارد سالروز شهادت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام ا... علیها بر فاطمیون تسلیت باد
دختری تنها تر از تنهایی در آستانه فصل سرد بودم که یاس ساده و غمناک روزها، ناتوانی دست های سیمانی ام را صد چندان می کرد... زمان می گذشت و پس از عاشقی دور و بازی بسیار در صحنه زندگی؛ غافل از درک راز دقایق و فهم حرف لحظه ها، در تمنای خاک بودم تا شاید خاک پذیرایم شود بلکه به آرامشی گمشده در پس پرده ایام رِسَم ... اجتماع سوگوار تجربه های بی رنگم مرا به محفل عزای آینه می بُرد و سکوت بر غروب چیره می شد... نا آرام، سنگین و سرگردان سعی در ایستادگی در مقابل چرخ فلک را داشتم ... کلاغ های انزوای طلب در باغِ پیرِ کسالت می چرخیدند و با حقارت تمام ساده لوحی یک قلب را به قصر قصه ها می بردند... در مسیر ابرهای سیاه آسمان زندگی ام به تجسم پروازی از جنس خطوط تخیل دل بسته بودم تا به میهمانی خورشید دعوت شوم... در شعله های بنفش خاطره، پنجره می سوخت و جز تصور معصومی از چراغ در ابتدای سرگردانی نمایان نبود... ستاره ها مقوایی و آسمان دروغ جلوه می کرد ... همچو مردگان هزار ساله بر تباهی جسم، بر سرگردانی روح خویش نظاره می کردم و در آتش ته سیگار خاکستر می شدم ... سرد بودم، سرد... و گویی هرگز روی گرما را نمی باید می دیدم ... از تمام اوهام سرخ یک شقایق جز چند قطره خون چیزی به جای نمانده بود ... قطره خونی که بر قلبم نشسته بود و سنگینی ضربه های تپش آن سینه ام را می آزرد و کابوس خوابم شده بود ... جزیرهء سرگردان عشق را که تن هزار پاره ام بود از انقلاب و انفجار کوه گذراندم ... حاصل آن؛ جویده شدن جسمم و بدتر از آن روحم در زیر دندان های ماهیان گوشتخواری بود که مرا در ته دریا نگه می داشتند و تکه تکه شدن روح متحدم را جشن می گرفتند ... شبی که در کنار جویبارها رفیقانی که با من خنده کنان عهد می بستند در ذهن طناب دارم را می بافتند و حلقه اش در گردنم تنگ تر می شد به یاد دارم ... شب سیاه بود و من با همه ناآرامی هایم آرام جلوه می کردم ... و لبخند پاسخ تمام حرف های دور ونزدیک اطرافم بود ... ایمان داشتم ک ه آنکس که تاج عشق بر سر نهد، رنگ ها در پی یک رنگی خواهد باخت و در جاده های تنهایی خواهد پوسید... در دیار عروسک ها... در سایه های درختانِ کاغذی باغ مصور کتاب زندگی ام ... در فصل های خشک تجربه های دوستی و عشق ... در کوچه های خاکیِ معصومیت ... به ریشه های گیاهان گوشتخواری رسیده بودم و از وحشت صدای پروانه مصلوب در دفتری زرد به پهنهء دشتی به وسعت سکوت و حماقت لبخند پناه جسته بودم ... که ناگاه تو در مسیر زندگی ام وارد شدی... تویی که بودی و هرگز ندیدمت... تویی که نشناختمت ... تویی که آغاز دوست داشتنت، معمای عشق و صداقت تو را همراه داشت... نگاهمان در هم تلاقی یافت و ناگاه دل لرزید و من و تویی که در مسیری جداگانه ره می پوییدیم، نگاهمان در یک خط سیر کرد و سفر به اعماق وجود یکدیگر را آغاز کردیم ... سفری عاشقانه در پی کاویدن روح و جسم هم ... سفری در عمق نگاه ... حک شدن تصویرها بر مردمک چشم هایمان ... یکی شدن خط سیر آفاق در دیدگانمان ... و گرمایی که سوزشِ سرمای استخوان سوزم را در کورهء محبت حرارت بخشید... و دو بیگانهء ناهمانند را در هم ادغام کرد ... جرقهء عشق ... جوشش محبت ... درخشش اعتماد ... لبریزی از وفا ... جملگی موهبت الهی که در پیش رویمان قرار گرفت و یک روح در دو کالبد دمیده شد ... جرقه ای به روشنی مکا در تاریکی من ... با تمام تفاوت ها ... معایب و محاسن فی مابین ... زمانی که جرقهء محبت زده شد و روشنایی اش نورانی ام ساخت غرق در دیدگان مملو از عشق و صداقتت شدم ... نگاهم به خط عاطفه پیوست و سینه ام زلال شد ... صفایت از سکون زندگی رهانیدم و همچو رود جاری ام ساخت ... حرف هایت پر از قاصدک و شاپرک است و مرا به دیار وهم و خیال پرواز می دهد ... با تو میهمانی شهر پریان احساس می شود... در سایهء امن نگاهت به شقایق های عاشق می رسم ... عشق من ... پیام آور جوشش مهر ... دست هایت حرارتی بر سردی زمستان وجودم می بخشد و حرارت تابستان را به من عرضه می دارد... آغوشت آرامشی لطیف به من هدیه می کند تا نسترن ها را به جشن اقاقیها دعوت کنم ... آرامش با تو زیبا و باور نکردنی است، برای منی که همیشه در تلاطم بوده ام ... ایمان به کلمات در ذره ذره وجودم باعث می شود تا مطلبی برصفحهء نازک دل حک کنم ... دوستت دارم عزیز دل ... پیام آور آرامش... با تو احساسی نو ادراک می شود... وقتی نگاه می کنی انگار کودکی هستی که به نظاره ایستاده، ساده، حتیئساده تر از این ... . خودت هم می توانی ببینی، گوشه های چشمت هیچ رازی را با خود ندارند، گوشه هایی صاف و روشن، عاری از کوچکترین نیرنگ و فریبی ... اندوهی نداری که بخواهد در کُنج نگاهت زانوی غم در آغوش گیرد و بعداشکی بیاید و صحنه احساس را متلاطم کند... راحتی و ساده ... آرامی و در پی آرامش .. وقتی در یخبندان احساس، دستان گرمت نوازشم کرد، حسی تازه را تجربه کردم ... لذتی وصف ناپذیر ... ... اعتمادی به صداقت و سادگی ات یافتم که ایمان را در اقرار بی ایمانیت هویدا دیدم ... لطفت همیشه، مثل ریزش باران ... گرمای مهرت تابش آفتاب ... صافِ صاف است دلت، آبی تر از آسمان ... بوی تنت حیات را در رگ هایم به جوش می آورد ... ... در مجلس ما عطر میامیز که ما را هر لحظه زگیسوی تو خوش بوی مشام است ... دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت ... چنان پر شد فضای سینه از دوست که گم شد فکر خویش از ضمیرم ...
گفتی چشم ها را باید شست !
شستم ولی... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی... گفتی زیر باران بایدرفت ! رفتم ولی... اما او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را دید فقط در زیر باران با طعنه ای حندید و گفت : دیوانه باران زده ...
خدایا! به داده و نداده و گرفته ات شکر؛ که داده ات نعمت است، نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان ... خداوندا! نگذار که از تو فقط نامت را بدانم ... نگذار که از تو تنها مشق کردن اسمت را به یاد داشته باشم ... همواره در من جاری باش، همانگونه که خون در رگ هایم جاری است... خداوندا! از تو می خواهم که هرگز در بیابان هولناک زندگی، تنها و بی یاور رهایم نسازی... از تو می خواهم که در کوره راه پرپیچ و خم زندگی، تنهایم نگردانی که همواره محتاج وجودت هستم... خدایا! دوست بدار آنهایی که دوستمان دارند و ما نمی داریم و سلامت بدار آنهایی را که دوستشان داریم و نمی دارند، یا نمی دانند... خداوندا! برای همسایگانی که نان مرا ربودن، نان! برای عزیزانی که قلب مرا شکستند، مهربانی!! برای کسانی که روح مرا آزردند، بخشش!! برای خویشتن خویش، آگاهی و عشق می طلبم!!! آمین
نوروز هر سال یادمان می افتد عشق تنها دلیل زندگی است سالتان سرشار از عشق نوروتان مبارک
سلام دوستای خوبم ممنون از اینکه بهم سر می زنید و با پیام هایی که برام می ذارید خوشحالم می کنید می خواستم بگم که با عرض شرمندگی تا اطلاع ثانوی از ادامه داستان تارک دنیا منصرف شدم و ترجیح می دم به جای مرور خاطرات گذشته در حال زندگی کنم نه که نخوام ادامه داستان رو بنویسمنه... فعلا حوصله نوشتن داستان رو ندارم و ترجیح می دم با متن های دل نوشته ای مطالب جدیدم رو به روز کنم پیشا پیش عید نوروز و سال جدید رو به همه شما تبریک و شادباش عرض می کنم و امیدوارم همیشه لبتون خندون باشه
|
About
زندگی؛ جیره مختصریست، Archivesفروردین 1391بهمن 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 آذر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
غمنامه هاي عشق |