دل نوشته های من
شاید زندگی اونی نباشه که انتظارشوداشتی ولی حالا که به آن دعوت شدی زیبا برقص
در خزانيم ولي بوي بهار است هنوز یه دفعه مامان ولی اومد ، تا
رسید گفت می بینید من هیچ غمی ندارم و تنها درد من مریمه و زندگیش -اینو که گفت
حسنیه شروع کرد به پچ پچ در گوش مامان - مامان ولی هم اومد و پیش من و افسانه نشست
، جملش رو تکرار کرد و بعد از املاک و دارایی هاشون صحبت کرد و گفت که چقدرچی و
کجا دارن ، حرفش که به اینجا رسید اصرار کرد به افسانه که بره از بالا قرصای
چربیشو بیاره که افسانه هم قبول نکرد و گفت که بعد می ره ، احساس کردم حرفی می
خواد به من بزنه که نمی خواد افسانه اونجا باشه ، بعد به من اصرار کرد که باهاش برم
بالا و تو یکی از اتاق ها استراحت کنم تا داییم بیاد ( آخه قرار بود همه با هم
بریم خونه دایی ابراهیم و باید اون می اومد که با هم بریم ) خلاصه
من هم نرفتم و دوباره به افسانه اصرار کرد ... بعد راجع به برنامه ای که برای
خونشون در مورد سیستم سرمایشی و گرمایشی چیدن صحبت کرد و مجدد به افسانه اصرار
داشت که بره و قرص هاشو پیدا کنه و تا افسانه رفت شروع کرد به صحبت راجع به ولی و
توضیح داد که ریاضی محض ِ نقده قبول شده بوده و چون دوست نداشته بعد از لیسانس
معلم بشه دوباره کنکور داده و با قبول شدن تو رشته عمران ، ریاضی رو انصراف داده و
دوست داره مهندس شه ، داشت راجع به عاطفه ولی حرف می زد که افسانه رسید و اون هم
حرفشو قطع نکرد ، می گفت چند روز پیش چربی و فشارش - فکرمی کنم - بالا رفته و ولی پیشش
بوده و طفلی حول کرده و مامانش وقتی ناراحتی اونو دیده سریع سعی کرده خودش رو
سرحال نشون بده و با قربون صدقه رفتن بهش بفمونه که طوریش نیست و ادامه داد که ولی
خیلی مامان دوسته و پسری که به مادرش وفادار و وابسته باشه فردا روز تو زندگیش هم
به زنش وفادار و وابستس ، یه طوری داشت با هام صحبت می کرد که مطمئن شدم می دونه
ولی رو دوست دارم و یه لحظه شک کردم که بین من و ولی هیچی نیست ... تا
اومدم بگم آخه بین منو ولی که چیزی نیست ، اول آخه گفت هیچی نگو فقط گوش کن ...
ولی الان اعصابش خورده ، ناراحته هم به خاطر مریضی من و هم به خاطر امتحاناش ، سر
به سرش نذار و هر چی گفت یا هر کاری کرد به دل نگیر ... واقعا خندم گرفته بود ،
باورم نمی شد اینا رو مامان ولی بهم داره می گه ... هم خوشحال بودم هم ناراحت ... ناراحت
که افسانه هم اینا رو شنید و به مریم حتما می گه و خوشحال از اینکه عشق من یه طرفه
نیست و حتما ولی هم دوستم داره که مامانش اینطوری باهام صحبت کرد ... بعد
دوباره مامان ولی اصرار کرد که بیا بالا هم استراحت کن هم می خوام باهات صحبت کنم
، خیلی دوست داشتم برم ، اما می ترسیدم ... فری
رو بیدار کردم و گفتم که می خوام برم بالا ، مامان ولی می گه برم اونم پروین و
بیدار کرد و پروین گفت می خوان آبروتو ببرن نرو یه جوری گفت که ترسیدم ؛با اینکه
مطمئن بودم مامان ولی دوستم داره ؛اما باز چون مریم رو پله ها نشسته بود می ترسیدم
... حدودِ
چهارو نیم اینطورا بود که مردا برگشتن و اولین کسی هم که وارد شد و من ومامان و
حسنیه و افسانه نشسته بودیم ؛ این بار همه پیش هم ولی بود .... ولی
اومد تو و بدون کوچک ترین سلام یا احوالپرسی رفت به یه قسمت دیگه سالن ... مامان
که این برخورد ولی رو دید یه بیشگون از دستم گرفت و گفت خاک بر سرت کنم که عاشق
همچین آدمی شدی که اصلا آدم حسابت نکرد ... بیچاره به خاطر این آدمِ گنده دماغ ،
خودتو مسخره مردم کردی ؟ راست
می گفت ،ولی کاملا بی تفاوت و با گستاخی تموم حتی به مامانم هم سلام نکرد و من رو
هم انگار که وجود ندارم ... داییم
اومد و رفتیم خونشون و فردا عصر همونجا دوش گرفتیم و لباس عوض کردیم و رفتیم خونه
ولی اینا ... روز
عروسی اصلا ولی نبود ، برگشته بود مهاباد ... تا
رسیدم نازدار گفت که سینی و لیوان عروس و داماد رو تزیین کنم و بعد به عنوان دستت
درد نکنه شربت مخصوص برام آورد که چون گرمم بود و شربت شدیدا تگری خیلی چسبید ... برام
خیلی جالب بود مامان ولی که دیشب اینقدر باهام خوب برخورد می کرد و مطمئنم کرده
بود که دوستم داره امروز اصلا تحویل نگرفت ... عروسی
تموم شد و بدبختی من تازه شروع شد ... هر
روز حرف و حدیثای نو ... یه
روز می گفتن با علی ( داداشِ ولی ) دوستم ، یه روز می گفتم با ولی رابطه دارم ، یه
روز این داییم خط و نشون می کشید ، یه روز اون زندایی تهدید می کرد ، یه روز این
می اومد می گفت منو با ولی دیده یه روز اون یکی می اومد و می گفت منو با علی دیده
،خلاصه هیچ روزیم بدونِ برنامه نبود ... از
طرف دیگه ولی رو دیگه نمی شد دید ، با این ماشین می اومد با اون ماشین بر می گشت و
چون نسرین گفته بود که می خوان خواهر زن داداشش ( خواهر سهیلا ) رو براش بگیرن ،
بیشتر اعصابم به هم ریخته بود . روزام
اینطوری و اکثرا با گریه سپری می شد تا این که یه شب که مشغول پختن رب بودیم و کم
کم می خواستیم آماده شیم و برگردیم تهران ؛ دایی ابراهیم اومد ده ، کاردش می زدی
خونش نمی چکید ... اومد
و تا منو دید اخماش بیشتر تو هم رفت و به زور جواب سلامم رو داد و نشست - به خاطر
رب ما تو حیاط حصیر و رو فرشی پهن کرده بودیم و نشسته بودیم - این قدر ساکت بود و
اخمو که همه جم شدن تا بفهمن جریان چیه . از بدِ حادثه منم روبه روش نشستم .
زندایی زیبا ( زن تاج الدین ) براش چایی ریخت و اونم سری سرکشید . هر
کی از یه طرف می پرسید چی شد ؟ چه عجب این موقع و تنها اومدی ده ؟ که گفت پروین
تصادف کرده و بیمارستانِ اومدم مامان رو ببرم . یه کم که مامان بزرگم آروم شد گفت
با شوهرش دعواش شده زده دست و پاشو شکونده عصری جراحی داشت . اینو که گفت همه
متعجب شدن . آخه یه هفته هم نبود که پروین و شوهرش از مشهد برگشته بودن . یه
دفه گفتم مگه می شه دایی ؟ آخه چرا؟ هنوز حرفم تموم نشده بود که مثل اسفند رو آتیش
پرید به جونم که توی فلان فلان شده بدتر از این می شی . فکر کردی ولیِ فلان فلان
شده تو رو می گیره ... بدبختِ ... تو رو بدتر از سهیلا ( عروس بزرگشون ) آش ولاش
می ندازنت کنار .به توی فلان فلان شده هر چی الان می گیم کری نمی شنوی باید بگیرم
اینقدر بزنمت تا شاید آدم شی ... تو رو خیلی پرروت کردن خلاصه تا تونست فشم داد و
یه جوری حمله کرده بود به سمتم که مامان بزرگم و مامانم فقط می کشیدنش که یه وقت
دست روم بلند نکنه کاملا مشخص بود که تلافی غوره رو سرِ کوره داره در میاره ... مامان
بزرگم به زور ورش داشت بُرد... قرار
بر این شد که فرداش منو مامان هم بریم خونه دایی ابراهیم و از اونجا بریم
بیمارستان ... تو
همه مسیر راه مامان سفارش می کرد که داییته ، بزرگتره ، الانم اعصابش به خاطر
پروین خورده ، هر چی گفت تو کوتاه بیا ، جواب نده ، بالاخره اون خیر و صلاح تو رو
می خواد ... ناهار
رو خونه ابراهیم بودیم ، اگه اون غذا رو نمی خوردم بهتر بود ، یا ولی رو نفرین می
کرد یا علی رو یا خونوادش رو فش می داد و منم که فش خوریم مَلَس ، چاشنی همه منو فش می داد . فقط
به حرمت مامانم چیزی بهش نگفتم . مامانم هم فکر می کرد که چون پروین اینجوری شده ،
نگرانِ منه و از سر دلسوزی اینهمه ریچار بارم می کنه ... خلاصه
چند روز گذشت و پروین هم مرخص شد و اومد خونه بابا بزرگینا و کار زندگیش هم به
صلاحدید داداش جونش افتاد دادگاه ... من
هم گاهی ده بودم و گاهی هم شهر یه
روز عصر با بابا بزرگم اومدیم شهر ، که سبح اون روز من رو ولی تو ده دیده بود ،
اما موقع اومدن شهر منو ندید ... شب
نشسته بودیم داشتیم شام می خوردیم که زنگ در به صدا در اومد ، افسانه بود . اومد
با هم شام خوردیم و اون رفت دوش بگیره ، بابا بزرگ هم رفت خوابید ، منو فری و
پروین هم نشسته بودیم حرف می زدیم که دوباره در زدن ، این بار مریم بود . اومد
نشستیم ، کلی حرف زدیم تا افسانه اومد تازه داشتیم میوه می خوردیم که دوباره زنگ
در به صدا در اومد . فری
در رو باز کرد و گفت ولیِ منم
سری پریدم جلو آینه ، یه نگا کردم و دویدم دمه در ... از این حالتم مریم شوکه شد
... با
ولی که سلام علیک کردم ، یه دفه پرسید تو با کی اومدی شهر ؟ از این سوالش اینقدر
جا خوردم که تا بیام جواب بدم پرسید مریم این با کی اومده شهر ؟ باز منتظر نشد
مریم جواب بده و رو به فری پرسید دختر دایی افخم با کی اومده شهر که خالم گفت با ،
بابام ... اون
لحظه چهره مریم دیدنی بود .... خیلی
خوشحال شدم که براش مهمم و روم غیرت داره ... خلاصه
با مریم کار داشت و مریم سری سوار ماشین شد که ولی زود از اونجا بره ... اون
شب مثل این بود که همه دنیا رو به من دادن ... فردا
صبحش یکی ازدوستام زنگ زد و گفت که پزشکی آزاد رو قبول شده و برای سال بعد رزرو
کرده و تابستون هم تعدادی از واحدهای پیش دانشگاهی رو گرفته و پاس کرده و فقط یه
ترم پیش دانشگاهی می خونه و از ترم دوم می ره دانشگاه ... شنیدن
این خبر اینقدر اعصابم رو به هم ریخت که تمام صبح تا ظهر رو گریه کردم که چرا من
همچین کاری نکردم و
ظهر در اوج گیجی از گریه زیاد راه افتادم رفتن ده ... تا
یه مسیری رو با می نی بوس و از یه مسافتی که ورودی ده بود – سر ظهر- پیاده ... وقتی
رسیدم سرِ باغِ انگور ولی اینا ، تقریبا همشون اونجا بودن ، مریم که منو تنها دید
خیلی خوشحال شد ... اما
ولی متعجب بود و نمی تونست چیزی بپرسه یا شایدم نخواست که بپرسه ... شایدم متوجه
چشای باد کرده و قرمزم شده بود ، نمی دونم ... خلاصه
من پیاده در راه بودم و پس از چند قدم ولی سوار بر تراکتور ، پشت سرم ... اون
روز عصر هم ولی رو دیدم اومد با مریم خونه مامان بزرگم اینا داروی سبزه برا انگور
بردن . مامانش
هم اومده بود و نیم ساعت، سه ربی موند و با مامان بزرگ صحبت کردن ... منم نشسته
بودم و در عالم خودم و با هزار و یک فکر که از غافله عقب موندم خودم رو سرزنش می
کردم ... چند
روز بعد اومدیم تهران و پیش دانشگاهی رو شروع کردم مصمم بودم که پزشکی تهران رو
قبول شم اما دبیر زیست شناسی مون ، معتقد بود اگه مهندسی ژنتیک بخونم موفق تر
خواهم بود . مهندسی ژنتیک از رشته هایی بود که دانشگاه آزاد تازه گذاشته بود و
دبیرمون که شوهرشم رئیس دانشگاه ... بود می گفت دانشگاه تهران هنوز این رشته رو
نذاشته ... اما
من با غرور تموم می گفتم که امکان نداره آزاد شرکت کنم ، هر رشته ای می خواد باشه
... باید حتما تهران پزکی دکترای حرفه ای یا داروسازی قبول شم . علی رغم اینکه به
علت تغییر دکوراسیون خونه ، خونمون وضعیت نرمالی نداشت و دائم کارگر تو خونه رژه
می رفت ، همه رفتم به درس می گذشت .شب و روزم به خوندن می گذشت ، ریاضی و فیزکم هم
خوب بود به طوری که ترم دوم پیش دانشگاهی فیزیک رو که کشوری بود با نمره 25/18 اول
شدم . گذشت
و شب کنکور شد هم استرس داشتم و هم نه . اما در کل می شه گفت آروم بودم . سوالا
خوب بود و تقریبا خوب پاسخ داده بودم . صحبت های ولی هم در مورد تست زدن یادم بود
. روزا
گذشتن و پاسخ مرحله اول اومد رتبم شده بود 80 . خیلی خوشحال بودم اما تصمیم گرفته
بودم تا قطعی قبول نشدم به کسی از فامیل نگم . بعد
از انتخاب رشته رفتیم اورمیه و خوشحال بودم که منم دارم خانوم دکتر می شم ، غافل
از اینکه چرخ زندگی ، همیشه اونطور که می خوای نمی گرده ...
رونق ميكده از بودن يار است هنوز مصمم شده بودم که به
ولی زنگ بزنم اما می ترسیدم ازم بپرسه کاری داشتم زنگ زدم و نخواد باهام صحبت کنه
... چون اگه می پرسید که کارش داشتم یا نه واقعا نمی دونستم که چی باید جواب بدم. با همه دو دلی ها
زنگ زدم اما چند بار اول رو نتونستم حرف بزنم تا مدتها کارم این شده بود که زنگ
بزنم و حرف نزنم و گاهی هم سوالاتی که ازم می پرسید با فوت کردن تو گوشی تلفن جواب
می دادم. تا اینکه بعد از
مدتی آروم در حد نجوا و کم کم معمولی صحبت کردم . اوایل تمام حرف هایی
رو که تلفنی بین من و ولی رد و بدل می شد عینا بعد از هر بار صحبت می نوشتم و زمان
هایی که دلتنگ ولی می شدم با ذوق تموم می نشستم و همه رو می خوندم و اگه چیزی گفته
بود که خوشم اومده دوباره خیلی خوشحال می خندیدم و اگه حرفی زده بود که ناراحت شده
بودم مثل این که تازه گفته باشه ناراحت می شدم و گریه می کردم . تو عالم خودم
باهاش قهر می کردم و بعد از یه مدتی حرفش رو به پای این می ذاشتم که من تو شرایط
اون نیستم و می بخشیدمش و مجدد زنگ می زدم . اینقدر حرف هاش رو می خوندم که تقریبا
همه رو حفظ شده بودم و گاهی سوالی برام راجع به حرفاش پیش می اومد که باز یادداشت
می کردم و در اولین فرصت ازش می پرسیدم . راجع به کنکور و تست زدن هم معمولا زیاد
ازش سوال می کردم و حرفاش رو عینا به کار می گرفتم . اون سال عید هم
رفتیم اورمیه. علي رضا يه روز زودتر از من و مامان رفته بود و ما 24 ساعت بعد و
ساعت 4 صبح رسيديم اورميه . كه دقيقا يك روز بعد از سال تحويل بود و علي رضا هم با
ابراهيم و خونوادش رفته بود نقده . تازه خوابيده بودم كه خاله فري بيدارم كرد و
گفت بريم خونه پروين . تو راه گفت كه پروين خونريزي كليه داره و گفت كه نبايد بقيه
از اين ماجرا چيزي بدونن و احساس مي كرد كه شوهرش زده باشتش . خونه پروين كه
رسيديم . شوهرش با گشاده رويي از ما پذيرايي كرد ،اما پروين حالِ نشستن نداشت و
شوهرش هم اجازه نمي داد بخوابه و بايد حتما مي نشست . آروم كه باهاش صحبت
كردم گفت كه چون بابا بزرگينا نرفتن مادرشوهرش رو روز سال تحويل ببينن – رسم بر
اين بود كه چون بابابزرگ و مامان بزرگم بزرگاي فاميل بودن همه خصوصا بچه هاشون
براي ناهار روز عيد خونه اونا جم مي شدن- و همين بهانه شده بود كه بعد از برگشتن
از خونه بابابزرگينا ، پروين رو گرفته بود به باد كتك و كليه هاي پروين هم ضربه
ديده بود . عصر كه منو شوهرش برديمش سونوگرافي ،منو دك كرد و اَلَكي گفت دكتر مي
گه كليه اش سنگ داشته و اين كه محكم از پله ها سر خورده و افتاده سنگ دفع كرده .
من تو بيمارستان شوهرش رو به بهانه اي پيچوندم و رفتم پيش دكتر و او گفت كه اگه تا
24 ساعت آينده خونريزي قطع نشه ،اميدي به زندگي پروين نيست كه خدا روشكر خونريزي
قطع شد و ظاهر ماجرا حل شد . فرداي اون روز علي
رضا از نقده اومد و فرداي روزي كه برگشت به من اصرار داشت كه بريم خونه ابراهيم .
مي دونستم كه اين برخورد علي عادي نيست و حتما خبريه ،به همين دليل بهش گفتم تا
نگه چرا مي خواد بره اونجا من باهاش نمي رم . براي علي ماجراي
تازه اي رقم خورده بود و احساس مي كنم ناخواسته و با زرنگي حسنيه عاشق شده بود . ليلا خواهر كوچيكه
حسنيه كه اتفاقا يه سال هم از علي بزرگتر بود سوژه جديد بود و حسنيه و ابراهيم
بازار گرم كناي اين ماجرا بودن . مي دونستم كه
مقاومتم فايده اي نداره و اگه من همراه علي نرم كم كم به طور كامل علي رو به سمت
خودشون مي كشن و ما زماني متوجه مي شيم كه كار از كار گذشته . همين قضيه باعث شد
كه همراه علي برم خونه ابراهيم . تا رسيديم طبق معمول
هميشه خونه بازار شام بود و تا صداي در رو شنيده بودن يه جاو داده بودن دست ليلا
كه داره خونه تكوني مي كنه ... . از شواهد امر پيدا بود كه با صداي در افتادن به
جون خونه ... اينقدر خونه به هم
ريخته بود كه نمي تونستم شلوغيش رو تحمل كنم ،اما نمي دونم چرا علي با اينكه
اينقدر حساسه كه خونه حتما منظم و تميز باشه تو اون واويلاي بازار شام نشست ؛ علي
شده بود نورِ چشمي و كاملا مشخص بود كه مجبورا منو تحمل كنن. ليلا رو به هر بهونه
اي كه شده بود كشيدم بيرون كه بريم با هم بگرديم كه شايد بتونم ازش حرف بكشم چون
قبلا هم باهاش دوست بودم . با اينكه دلش نمي خواست بيرون بياد نتونست رو حرفم حرف
بزنه . حسنيه اومد تا راه رو نشونمون بده كه موقع اومدن گم نكنيم . توي راه ديدم حسنيه
و ليلا دارن يه خونه اي رو نشون مي دن به هم و راجع به خونه و زندگيه يه حاجي صحبت
مي كنن و اينكه اگه فردا روزي بميره چقدر به بچه هاش ارثيه مي رسه وقتي ازشون
پرسيدم كي و مي گيد؟ سريع بحث رو عوض كردن ... تازه داشتيم از كوچه
خارج مي شديم كه ديدم مامان و باباي ولي دارن با ماشين ميان فهميدم كه حتما خونه
اونا بوده - چند روز بعد هم كه با فري اومديم اون خونه رو نشون دادم و پرسيدم كه
خونه كيه حرفم رو تاييد كرد كه خونه جديده ولي ايناست – برام خيلي جالب بود پيش من
و مامان اينام چه جوري راجع به اين خونواده حرف مي زنن و در خفا چي مي گن و چه
فكرا دارن . خلاصه براي اين كه
من كاملا حواسم از بحث هاي اونا پرت شه ،بحث پسر داييم رو پيش كشيد و گفت كه بعد
از عروسي پروين قصد داشتن بيان و منو براي پسر داييم عقد كنن . در ادامه هم گفت
همه قول و قرار ها رو شوهر پروين گذاشته و حتي مهريه رو هم تعيين كرده . وقتي ديد
من از كوره در رفتم قسمم داد به جون علي كه به روي شوهر پروين نيارم و فقط دوست و
دشمنم رو بشناسم . با افكار مخشوش
رفتيم بازار ، اما خودمم نمي دونستم چه كار مي خوام بكنم ... يه دور زديم و
برگشتيم خونه. هر كاري كه كردن نذاشتم علي براي ناهار بمونه و گفتم كه بايد بريم .
ليلا با خواهر بزرگش
افسانه اومده بود اورميه و اصرار داشتن كه اگه داريم مي ريم براي عصر برگرديم تا
باهم بيم بازار . مسير خونه دايي
ابراهيم تا خونه بابا بزرگينا رو با علي پياده برگشتيم و تمام مسير رو با علي حرف
زدم . يه دل نه صد دل عاشق شده بود . اما دنبال محك زدن هم بود . عصر اون روز رفتيم
تا چهارتايي ( من و علي و ليلا و افسانه ) باهم بريم بازار. وقتي رسيديم اين
دوخواهر اينقدر آرايش كرده بودن كه ديگه آرايش نبود كاملا بتونه كاري بود . اگه
دستمال مي نداختي رو صورتاشون كاملا رد چيزايي كه زده بودن به صورتشون رو دستمال
مي افتاد . ( آرايش ايرادي نداره اما نه در اين حد براي كسايي كه چادرين و شديدا
در مومني ادعا دارن ). رفتيم تا بازار و برگشتيم
. بعد از اومدنمون ليلا به علي گفت كه فردا بريم بازار مي خواد ساعت و پارچه
پيرهني برا خودش بخره اما مي خواد با سليقه علي باشه . فرداي اون روز طبق
معمول راه فتاديم و رفتيم بازار . جايي نبود كه سر نزده باشيم و نهايتا يه جايي
ايستاد و گفت كه علي آقا به سليقه خودت برام ساعت انتخاب كن ، چندتايي رو خودش
انتخاب كرد و بست به دستشو هي مي گفت علي آقا بگو كه قشنگه ... بگو كه بهم مياد
... اگه تو دوست داري من اينو بخرم ... اگه تو مي گي نه بهترين ساعت هم كه باشه من مي گم نه ... نظر تو
برام مهمه ... ديگه واقعا دل و رودم از اينهمه تعارف و ابراز علاقه داشت به هم مي
خورد كه علي رو كشيدم كنار و گفتم زودتر يه چيزي رو بگو قشنگه تا برگرديم خونه
خسته شدم ... علي هم يه چيزي انتخاب كرد و بعد از 10- 15 دقيقه تعارف مجدد پولش رو
خود ليلا حساب كرد رفتيم . قرار گذاشت كه فرداش هم بريم پارچه بخريم كه من جواب
ندادم به علي هم گفت اون گفت اگه افخم وقت داشت ميام اگه نه كه خودتون بريد. رفتيم خونه ابراهيم
و شام رو قرار شد اونجا باشيم . ليلايي كه تا اون موقع دوست من بود ديدم كم كم و
شوخي شوخي هر چي از دهنش در مياد بهم مي گه . هيچ به روش نياوردم كه بعدا نگن افخم
نذاشت . داييم يه جوري بازار گرمي مي كردن برا ليلا كه اگه هر كس ديگه اي بود و
براي ما يه همچين كاري مي كرد تو دنيا رسواش مي كردن ( زن و شوهر ) . هركار كردن شب
نمونديم و برگشتيم خونه بابابزرگ . جالب بود . زماني كه بيچاره نسرين با علي دوست
بود حسنيه و ابراهيم دائم جلو علي مي گفتن كه بي حيا ست و شرم نداره ،هيچي حاليش
نيست . اونم نسريني كه دختر دايي علي بود اما در مورد ليلا كه خواهر زندايي علي
بود هيچ ايرادي نداشت كه به علي زنگ بزنه ،جلو علي بشينه آرايش كنه ،به انتخاب
علي برا خودش وسايل بخره ، موقع بيرون رفتن از علي راجع به لباس پوشيدنش نظر بخواد
و ... اينا هيچ كدوم بي شرمي و بي حيايي حساب نمي شد ... فرداي اون روز رفتيم
خونه پروين و وقتي شوهرش شروع كرد به تعريف از من حرف ِ حسنيه رو بهش چسبوندم و
گفتم كه چون برام ارزش قائلي ،افتادي وسط كه منو به رامين برسوني و مهريه ام رو
هم خودت صحبت كني ؟كه داشت شاخ در مي اورد . وقتي ماجرا رو گفتم مي خواست بره در
خونه ابراهيم و بهش بگه كه زنش رو جم كنه و نخواد كه تو فاميل دودستگي ايجاد كنه
كه پروين ممانعت كرد . روز بعدش ليلا زنگ
زد به علي كه بيا بريم پارچه بخريم و علي هر كاري كرد من زير بار نرفتم و خواستم
حالا كه دارن تو فاميل آبروي منو مثل گوشت قربوني تقسيم مي كنن و در صددن فاميل رو
به هم بريزن بمونن تو خماري و علي رو هم آماده كردم كه بي خيال ليلا شه ... يه خواهرشون عروسمون
بود از حرف درآوردناش در امان نبوديم اگه يكي ديگه مي اومد كه ديگه همه تشنه خون
هم مي شدن ... با كلي حرف و حديث و
اعصاب خورد كني بالاخره عيد هم تموم شد و روز آخر فهميدم كه ليلا زنگ زده بوده به
علي و گفته كه كي برا خواستگاري مي ريم علي هم گفته چون من نپسنديدمش و خواهرش هم
خيلي داره دو به هم زني مي كنه اصلا صلاح ندونسته كه با مامان مطرح كنه و همين
قضيه باعث شد آتش كينه حسنيه و بدتر از اون ابراهيم نسبت به من شعله ور تر بشه ... برگشتيم تهران و
دوباره افتادم رو خط درس خوندن ... تو همین وقتا بود که
نوه دایی مامانم (بابک) اومد خونه ما و گفت که دانشگاه امام صادق (ع) حقوق قبول
شده و چون تنهاست هر چند وقت یه بار می خواد بیاد خونه ما و از اونجایی که مادر بابک نا مادری بود مامانم
یه حس خاصی نسبت به اون داشت و اصرار داشت که بابک وقتای بیکاریش رو تو خوابگاه
دانشگاه نمونه و بیاد خونه ما . اون سال تابستون تصمیم گرفتم آزمایشی کنکور
پزشکی آزاد شرکت کنم . اما دقیقا اوایل تابستون عروسی نسرین بود و مطمئنا مامان به
عنوان عمه بزرگ تر باید شرکت می کرد . حدود اردیبهشت ماه بود که مریم به مامانم
زنگ زد و با همه غروری که داشت و با وجود اینکه نسرین چند ماهی بود که به عقد
سهراب دراومده بود ، پیشنهاد ازدواج علی رضا و نسرین رو مطرح کرد – دقیقا می تونم
حس کنم که چقدر براش سخت بوده و چقدر مجبور ، که زنگ زده و با مامان صحبت کرده –
مامان هم با آرزوی خوشبختی برای نسرین و سهراب به مریم گفته بود که علی فعلا نمی
خواد ازدواج کنه ... اون شب یادمه شب سخت
و سنگینی بود ... علی که از سر کار
برگشت دور هم شام خوردیم و قبل از اینکه من برم تو اتاقم مامان گفت که می خواد
باهامون صحبت کنه و بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب و گفت که مریم زنگ زده و صحبت هاش
رو به علی منتقل کرد و کاملا جدی ازش پرسید که واقعا دیگه نسرین رو نمی خواد ؟ هنوز حرف مامان تموم
نشده بود که علی ، نظر منفی خودش رو اعلام کرد و هرچی مامان اصرار و توضیح که حتما
نسرین خیلی دوستت داره و نمی خواد با سهراب عروسی کنه ... حتما مریم رو تحت فشار
قرار داده که مریم مجبور شده به من زنگ بزنه ... حتما... که باز حرف مامان
نصفه موند و علی از کوره در رفت که هنوز حرفای مریم مثل پتک تو سرش سنگینی می کنه
و هنوز نتونسته متلک های مریم رو هضم کنه ؛ و اینکه هنوز غرور شکسته علی هم یادش
نرفته و ترجیح می ده به غرور مریم و نسرین هم اعتنا نکنه و ... مریم و داییم مدت
های زیادی بود که اختلاف داشتن و حتی چند سال پیش یه بار داییم یه ازدواج مجدد
داشت و بعد زن دوم رو طلاق داد و توی زندگی هم انصافا به مریم و بچه هاش سخت گذشته
بود و حالا ماجرای عشق علی و نسرین که باز مزید بر علت و سبب بسیاری از مشکلات
برای من می تونست بشه و شد ... از هفته دوم خرداد
نسرین دائم با مامان تماس می گرفت و تاکید می کرد برای عروسی بریم و مامان هر بار
می گفت که باید بعد از امتحان های من باشه و حدودا آخر خرداد یا اول تیر بود که
رفتیم اورمیه . بی خیال کنکور آزاد فقط جزوه های فیزیک و چند تا کتاب تست برداشتم .
خیلی خوشحال بودم که
ولی رو می بینم . می دونستم که چون خونشون بزرگه ، عروسی تو خونه اوناست... من تو خونه شهری
بابا بزرگینا پیش خاله بزرگم بودم و مامان تو خونه دهی پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ
و داییم (تاج الدین )اینا ... . یه شب که دایی
ابراهیم و خونوادش پیش ما بودن یه دفعه عادل کارتای عروسی رو آورد برای پنجشنبه
بعد از شام و جمعه به صرف شیرینی و شربت همه کارتا نوشته شده بودن ، که خالم علت
رو پرسید و عادل هم گفت که خبر نداره و رفت . این شد که من و خالم ( فری ) رفتیم
خونه مریم اینا . رایزنی ها که به
نتیجه رسید ؛ قرار بر این شد که شام هم برا خودی ها ( خاله ها ، دایی ها ، عموها و
عمه ها ) داده بشه یه دفعه زنگ در به صدا در اومد و ولی و داداش بزرگش ( عزیز ) هم
از راه رسیدن ؛ اونا هم اومده بودن بپرسن چرا اینطوری کارت نوشتن ... اونجا بعد از مدت ها
اولین باری بود که من و ولی در فاصله بسیار کم زیر یه سقف و از نزدیک همیدیگر رو
می دیدم و چون روبه روی هم نشسته بودیم و اتاق هم خیلی کوچیک بود فاصلمون کمتر و
هیجان من بیشتر از همیشه بود ... از خجالت سرم رو نمی
تونستم بلند کنم چون چشم تو چشم می شدیم و آخرین باری هم که با هم صحبت کرده بودیم
تقریبا دعوامون شده بود و مثلا با هم قهر بودیم ( هر چند اینقدر بینمون فاصله بود
و اینقدر روابطمون سرد و خالی از عاطفه که دیگه قهر و آشتی مون فرقی نداشت و تنها
کسی که داشت خودشو می کشت من بودم ) . لحظه شماری می کردم
که پنجشنبه شه ... قرار بود خالم خودش
نسرین رو آرایش و پیرایش کنه ... سه شنبه بود که
مامان اومد با هم رفتیم کادوی نسرین رو گرفتیم و بردیم خونه زن داییم ... چهارشنبه زن داییم
با خواهرش ( معصومه ) اومد آرایشگاه ... خیلی ناراحت بود ... یه زن تنها بدون
حمایت شوهر ... داشت دختر بزرگش رو شوهر می داد ... واقعا سخت بود ... همه کارا رو
باید خودش می کرد می گفت رفته پیش بابا بزرگم و مامانم بابا بزرگو راضی کرده که
کمک حال اون باشه تا عروسی آبرومند برگزار شه ... بالاخره پنجشنبه شد
و عروس از صبح تو آرایشگاه بود .آخه ساعت 3-4 عصر قرار بود به اصطلاح خودمون پارچه
بیارن ( خانوم های فاميله داماد همه خریدهایی رو که داماد برای عروس انجام داده با شادی و بزن و برقص میارن خونه عروس ) و ما
باید با عروس برای این مراسم می رفتیم خونه ولی اینا ... خونه جدیده ولی اینا
رو هیچ کس جز خود نسرین بلد نبود و من و خالم هم که پیشش بودیم نمی دونستیم چه
جوری آدرس بدیم . طفلی نسرین تور رو بلند می کرد و به راننده می گفت که از کدوم
سمت بره ... خلاصه رسیدیم و نیم
ساعت ، چل و پنچ دقیقه ای بزن و برقص بود بعد فامیل داماد رفتن و فامیل عروس موندن
. خالم به خاطر پروین برگشت که شب همه با هم بیان اما منو مامان موندیم . یکی دو ساعتی گذشت و
تمام این مدت رو نسرین بالا تنها بود و ما پایین که مامان بزرگش اومد و اونو آورد
پایین و گفت که باید همه شاد باشن و برقصن . منو بلند کرد و گفت که مگه منو نسرین
مثل خواهر نبودیم چرا تو عروسیش نمی رقصم و خودش هم شروع کرد با ما به رقصیدن . کمی که رقصیدیم
نسرین گفت که می خواد باهام صحبت کنه و رفتیم یه گوشه نشستیم . خیلی ناراحت و
عصبانی بود و می دونم که به خاطر همون یه چکی که بهش زدم هنوز دلخوره . حق داشت
... وقتی داشت صحبت می
کرد صداش می لرزید ... گفت درسته که داره ازدواج می کنه اما هنوز چشش دنبال علیه و
هنوز علی رو دوست داره و تحت هیچ شرایطی نمی تونه بدونِ علی زندگی کنه و تو این
ماجرا هم ، منو مقصر می دونه ... جملاتش هیچ وقت از یادم نمی ره ، تا اون روز
باورم شده بود که منو نسرین مثل دوتا خواهر می مونیم ، باور کرده بودم که می تونم
همیشه روش حساب کنم ؛ اما اون روز همه چی شکست ، همه توهماتم فرو ریخت ... گفت که امروز که
داره با یکی دیگه ازدواج می کنه دیگه نمی تونه برای من مثل یه خواهر باشه و
همونطور که داره از علی دست می کشه از من و خونوادم هم داره دست می کشه ، من هم
باید بی خیال اون و خونوادش بشم همه اینا رو داشت با گریه می گفت و من هم داشتم
باهاش همدل و بی صدا گریه می کردم و بالاخره رسید به نیش آخر و گفت با همه دست
کشیدن ها و فراموش کردنا باید ولی رو هم فراموش کنم ... آرایش چشای نسرین
تقریبا به هم ریخته بود و هر دو در وضع بسیار بدی داشتیم گریه می کردیم ، خدایی من
راضی بودم که نسرین عروسمون بشه مخصوصا بعد از تماس مریم که فهمیده بودم نسرین
چقدر علی رو دوست داره اما این بارعلی لج کرده بود و نسرین برای همه چی من رو مقصر
می دونست ... گریه و ناراحتیم به
خاطر این بود که خودمو به جای نسرین می ذاشتم و می دیدم که واقعا براش سخته که با
کسی که رویاهاش رو باهاش ساخته نتونه زندگی کنه ... داشتیم بی تاب و بی
قرار گریه می کردیم که باز مامان ولی اومد و بر خلاف انتظارم با نسرین دعوا کرد که
چرا اشک منو در آورده و دستم رو گرفت و بلندم کرد و گفت صورتم رو بشورم و برم
برقصم . وقتی برگشتم نسرین
تو سالن نبود ... یه کم رقصیدیم و
بابا و داداش ولی اومدن تو ( آخه غریبه بین مهمونا نبود همه خودی بودن ) ساعت حول و حوش 8
بود که مردا رفتن بالا و زنا موندن پایین و کم کم بقیه مهمونا هم از راه می رسیدن
که نسرین اومد و نشست پیش من و این بار دیگه چیزی نمی گفت و فقط چند جمله سفارش
داشت که باید به علی می رسوندم که یه دفعه دیدم مثل اسفند رو آتیش از جاش پرید و
دوید بیرون . آخه ولی تازه از
مهاباد رسید و نسرین با این که چند روز پیش دیده بودتش از دیدن ولی خیلی ذوق کرد
... قرار بود مردای
فامیل همراه خُن که می رن خونه داماد برای شام هم همونجا بمونن ... همه رفتن و فقط
بابای ولی و داداش وسطیش علی و بابا بزرگ من موندن ... افسانه تو مجلس چای
توزیع می کرد و من هم قند می گردوندم . موقع شام هم کمک کردیم تا سفره پهن شه .
وسطا هم ، تا می تونستم رقصیدم ... چون جا نبود من و
خالم و علی ( داداش ولي ) توی آشپرخونه شام خوردیم و این قضیه حسادت چندتا از
دخترای فامیل رو که چششون دنبال علی بود برانگیخته بود تا جایی که بعد از شام وقتی
داشتم قند تعارف مهمونا می کردم دختر خاله ولی گفت بسه دیگه خسته شدی ، پسندیدیمت
بشین خود شیرین و من هم از اونجایی که آدم مغرور و حاضر جوابی بودم سریع گفتم
پسندیدیم برا کی داداشت یا عشقت و چون زهرا یکی یه دونه بود خیلی حالش گرفته شد و
رنگ به رنگ و دیگه تا آخر عروسی باهام حرف نزد ... بعد از شام علی رو
پله ها نشسته بود و من رو هم بلند کردن که برقصم ، تا پا شدم و خواستم که برقصم زن
داییم (حسنیه ) پرید وسط که نه نباید برقصی علی اونجا نشسته. همه تو مجلس مات داشتن منو حسنیه رو نگاه می
کردن که مامانم دست منو از دست حسنیه درآورد و گفت علی مثل داداش افخم می مونه و
به تو ربطی نداره ... راست می گفت من
همیشه علی رو دوست داشتم و دارم اما مثل علی رضای خودمون نه چیز دیگه . واقعا علی
با همه خونواده ولی فرق داره ... خیلی دوست داشتم که یه خواهر داشتم و با علی
ازدواج می کرد . تا حدودای یک – یک و
نیم داشتیم می رقصیدیم و بعد یه تعدادی رفتن و بقیه که منتظر مرداشون بودن هر کی
یه طرف دراز کشید و منو افسانه و مامان و حسنیه نشسته بودیم منتها هر دو نفرمون یه
طرف ؛ منو افسانه با هم بودیم و مامان و حسنیه هم با هم که یه دفعه مامان ولی اومد
... در خزانيم ولي بوي بهار است هنوز نسرین به خالم گفته بود که مامانش همه جا نشسته و گفته که
دو روز رفتیم خونه خواهر شوهرم، دخترش بچه هاموکشت بس که کتک زد . از حدود یک ماه بعدش ما مزاحم تلفنی پیدا کردیم .من و علی
که بر ما داشتیم جواب نمی داد . مامان که بر ما داشت هر چی تو دهنش بود به مامان
می گفت . این کار مزاحمه ادامه داشت تا این که تصمیم گرفتیم همه تلفن ها رو ضبط
کنیم ، در کمال ناباوری دیدیم اونی که زنگ می زد و مامانو به فش می گرفت نسرینِ
... چند بار مامان تصمیم گرفت به مامانش بگه که من و علی
منصرفش کردیم . گذشت و باز تابستون شد و رفتیم اورمیه ... نسرین از لج علی رضا با چند نفر دوست شده بود و با این
کار می خواست حال علی رو بگیره و دقیقا دوستای علی هم خبر تمام کارهای نسرین رو به
علی می دادن آخرای شهریور شده بود که باز خبر پیچید که ولی عمران
دانشگاه آزاد واحد مهاباد قبول شده و ریاضی محض رو انصراف داده ، با شنیدن این خبر
کمی اروم شدم استرس اینو داشتم که تا ولی درسش تموم شه می خوان براش زن
بگیرن و من تا اون موقع درسم تموم نشده و حالا با انصراف رشته قبلی و شروع رشته
جدیدش یک سال به زمانی که من داشتم اضافه شده بود . تابستون پرماجرایی بود هر روز خبرای جدید ، حرف و حدیثای
جدید که راوی همه اونها نسرین بود وتهدیدهای جور واجوری که باز پای
نسرین وسط بود اوایل مهر بود که برگشتیم تهران و باز درس خوندنام شروع
شد تجربی رو شروع کرده بودم و همه حول و ولام برای این بود که بتونم پزشکی دانشگاه
تهران رو قبول شم . ترم اول و دوم سال دوم رو تقریبا شاگرد اول بودم . تابستون ها رو هم تصمیم گرفتم ترم تابستونی بگیرم که زود
درسم تموم شه که باز هم از لطف بیکران نسرین همه جا جار افتاد که واحدهای افتاده
طول سال رو مهمان گرفتم و رفتم دارم می خونم . آخه واحدهایی رو به صورت مهمان
گرفته بودم که تو اورمیه بخونم و در عین حال ولی رو هم بتونم ببینم . همین طور که روزهای تابستون یکی بعد از دیگری می گذشت
فضولی های فامیل هم کم کم شروع می شد و تقریبا به اوج می رسید . زن دایی بزرگم (سوسن )که فکر می کردم دیگه بی خیال قضیه
من و پسرش شده وقتی منو تو ده می دید هی تیکه می نداخت و هر بار به شیوه ای آزارم
می داد . زن دایی وسطیم ( حسنیه ) یه جور دیگه سوسه می اومد و
اذیتم می کرد و داییم ( ابراهیم ) رو می نداخت به جونم . به طوری که دیگه هر وقت
داییم منو تو ده می دید باهام حرف نمی زد و وقتی می رفتم شهر قربون صدقم می رفت .
اگه تو مسیری که می اومد ده، ولی رو جلو در خونشون می دید که دیگه واقعا روزگارم
سیاه بود ... تا شب که بخوان برن بیش از 4-5 بار اشکم رو در می اورد و شب مجبورم
می کرد تا باهاشون برم شهر و اگه نمی رفتم چاک دهنشو می کشید و هر چی که لایق خودش
بود نثار من می کرد و اگر ولی رو تو ده نمی دید و من می خواستم برم شهر نمی بردتم
و فکر می کرد که قرار دارم تا توی شهر ولی رو ببینم . نمی دونم از کجا و چه جوری متوجه شده بود که من ولی رو
دوست دارم . چون می دونستم هیچ کس راضی نیست که من با ولی ازدواج کنم حتی راجع به
علاقم هم جلو کسی حرفی نزده بودم . اما متلک ها دیوونم می کرد . با همه درگیری ها اون سال هم تموم شد و برگشتم که سوم
دبیرستان رو تموم کنم . حدودا آذر ماه بود که نیمه شعبان بود و خاله پروین تماس
گرفت و گفت که داره عروس می شه و ازمون خواست که بریم اورمیه . داشتم پر در می
آوردم .آخه می دونستم که هر مراسمی که داشته باشیم ولی و خانوادش هم میان . رفتیم و صبح ساعت 4 رسیدیم اورمیه بی قرارِ روز حنابندون
بودم که ولی هم بیاد و ببینمش . صبح داماد اومد و از من هم خواست تا برای خرید با اونها
برم که قبول نکردم . اما با خواهر حسنیه (لیلا) خودمون دوتایی رفتیم بازار . تو مسیر دیدم هی سعی داره یه جورایی حرف ولی رو بندازه .
که پرسیدم تو ولی رو از کجا می شناسی و رو چه حسابی اینقدر حرف اونو می زنی ؟ که
شروع کرد به بدگویی از ولی و خانوادش که موجودات بسیار بدی اند و با هر کی وصلت
کنن بدبخت می شه و ... . بهم برخورد و کاملا مودبانه جواب لیلا رو دادم و ازش
خواستم که دیگه غیبت نکنه . عصر اون روز عقدکنون بود و شب حنا بندون و فردای اون روز
هم که نیمه شعبان بود عروسی . و تازه اون موقع متوجه شدیم که بعد از بدرقه پروین باید
بریم خونه زندایی مریم که بله برونه نسرینِ... مراسم عقد تموم شد و آماده می شدیم تا حنا بندون شروع شه
دیگه کم کم آفتاب داشت غروب می کرد که مامان صدام کرد و گفت که دختر عمه گلی( عمه
ولی ) اومده می خواد ببینتم . با عجله دویدم پایین فکر کردم ولی اینا هم با عمه اش
اینا اومدن . داشتم می دویدم پایین که مریم( خواهر ولی – زن داییم ) تو راه پله ها
منو دید و گفت شعورت نمی رسه دختره بی
شعور مثل آدم از پله ها پایین بیای ... به روی خودم نیاوردم . رفتم پایین بعد از احوالپرسی مامان گفت برم آرایشگاه که هم خالم رو
ببینم و هم خودم کمی موهام رو درست کنم . تا اومدم از در برم بیرون دوباره زنداییم
منو دید و گفت خودتو بکشی هم فایده نداره تحت هیچ شرایطی ما قبولت نمی کنیم . باز هم به روی خودم نیاوردم و رفتم آرایشگاه . حوصلم نگرفت
موهامو درست کنم و برگشتم خونه . داشتم از پله ها بالا می رفتم که مریم از پشت
پیرهنمو گرفت که با پیرهنم موهام هم کشیده شد گفتم زندایی موهامو کشیدی چی شده ؟
کار داری ؟ گفت آره .پرسیدم خوب چی ؟ گفت دلم نمی خواد ببینمت . جلو چشم من نیا .
گفتم من هر جا می رم شما هستین . کجا برم که منو نبینین . در نهایت خونسردی گفت
برو بمیر . تا اصلا نبینمت . امشب اگه عروسی پروینِ باید عزای تو باشه . اعتنا
نکردمو پیرهن و موهام رو از دستش در اوردم و گفتم حالا که می بینی اینجام و جایی
هم نمی رم . اینو گفتم و رفتم . همه مهمونا اومده بودن الا ولی و خانوادش . داشتم می رقصیدم که پام پیچ خورد و تو اون شلوغیه مجلس ،
مریم صداشو انداخت رو سرش . دختره چولاغ ، کدوم از تو پست تری به تو گفته برقصی ،
دست از هرزه گریات بردار . گمشو بتمرگ . با این کارا شوهر گیرت نمیاد . داشتم پس می افتادم ... . بدو بدو دویدم برم یه جای خلوت پیدا
کنم تا دل سیر گریه کنم که جایی پیدا نشد همه جا پر بود دویدم رفتم تو حموم .
اینقدر گریه کردم که چشام کاسه خون شد . یه دفعه دیدم عادل پسر داییم اومد پیشم .
که تو رو خدا ناراحت نشو . مامانم اعصاب نداره . به دل نگیر . که گفتم آخه من که
کاری با اون ندارم . اون هی داره گیر می ده . که گفت امشب اصلا باهاش کاری نداشته
باش قاطی کرده . عادل یه کم آرومم کرد و رفتم بالا . بازتو پله ها مریم
اومد و بازومو محکم گرفت و گفت مثل دخترای خراب خوب بلدی بازی در بیاری . بدتر از
اینا رو باید بهت بگم . فکر کردی می ذارم هر غلطی دلت خواست بکنی که با گریه گفتم
مگه چی کار کردم . گفت : این پنبه رو از گوشت در بیار که بخوای عروس خانواده ما
بشی . تا اومدم جوابشو بدم دیدم مامان ولی داره از پله ها با
عصبانیت بالا میاد منو که دید با تعجب یه نگاه به من و یه نگاه به مریم انداخت و
گفت دیگه چه خبره ...؟ که من سریع سلام کردم و پرسیدم چرا اینقدر دیر اومدین . گفت
طول کشید تا حاجی و بچه ها بیان . بعد پرسید تو چرا داری گریه می کنی گفتم از دست
مریم . که گفت مریم باید همه جا خودشو نشون بده . اون داره انسانیتش رو نشون می ده
تو محلش نده . سریع دویدم پایین که ببینم ولی هم اومده یا نه که نشد
بفهمم . موقع شام رفتم پایین که کمک کنم سفره و شام و ... رو
بیارم باز تو پله ها مریم جلوم رو گرفت و داد زد که تو گمشو برو تو . نمی خواد کار
کنی . بیای بیرون قلم پاتو می شکنم . منم برای اینکه بیشتر از این جلو مهمونا ضایع نشم اومدم
تو و دیگه بیرون نرفتم . اینقدر سر مامان این ور اونور گرم بود که نمی تونستم گیرش
بیارم و بهش بگم که زن داداشش داره با من چی کار می کنه . بعد از شام که طبق رسم و رسومات ترک ها خُن درست می کنن و
خانواده عروس و نزدیکان عروس اون رو می برن خونه داماد .( در طبق های چوبی بزرگ لباس ها و همه وسایلی رو که برای داماد خریدن با
گل و زر و ... تزیین می کنند . میوه و شیرینی می گذارن و حنا تزیین می کنن و می
برن خونه داماد البته بالای سرشون و چند نفر جلو این خُن ها می رقصن) منو که مریم نذاشت برم و با بد و بیراه برم گردوند .منتظر
شدم برن ، بعد برم پایین ببینم ولی اومده یا نه . پایین پیش افسانه ایستادم که یه دفعه داداش ولی ،علی اومد
بیرون از اتاق . سلام و احوالپرسی کردیم و بعد افسانه پرسید دایی ولی نیومد . که
علی گفت تو که باید بهتر بدونی می تونست بیاد . گیج شده بودم . بین من و ولی هیچی نبود . هیچی . اما همه
از عشقمون خبر داشتن . همه متلک می گفتن و مخالف ها خودشون رو نشون می دادن . بعد از برگشتن مریم از خونه داماد ، اومد بالا تو مجلس زنونه زمانی که اومد تو داشتم می رقصیدم تا دیدمش از ترس این که
نکنه دوباره شروع به فش دادن کنه سریع نشستم و متاسفانه چون جا نبود و خسته هم شده
بودم تقریبا نزدیکِ اون نشستم . یه دفعه دیدم صدام کرد . رفتم پیشش با زن عموهاش
نشسته بود جلو اونا دوباره چاکِ دهنش رو کشید و شروع کرد به بد وبیراه گفتن که
باید دائم مراقب من باشه که این بار طاقت نیاوردم و گفتم مگه تو بزرگتره منی ...
چی کار داری که من چی کار می کنم ... عروسی خالمه دوست دارم برقصم . که یه دفعه برگشت گفت اره
دیگه می گم که هرزگی رو به قدت بریدن . هر غلطی می خوای بکن . که گفتم ادم خودش هر
کاره باشه فکر می کنه بقیه هم مثل خودشن ... و از پپشش رفتم برای مراسم بله برونِ نسرین هم نموندیم و برگشتیم تهران تو راه به قدری حالم بد شد که تا رسیدم بیمارستان بستری
شدم و این بیماریم که همه آزمایش ها نشان از ضعف داشتن تا یک ماه طول کشید و
نهایتا مامانِ یکی از دوستان که اهل کربلا بود به مامانم گفته بود بیار براش تخم
مرغ بشکنم و با انجام این کار به طرز معجزه آسایی خوب شدم . بعد از 1-2 ماه تصمیم گرفتم تلفنی با ولی صحبت کنم . به
همین دلیل زنگ زدم به ولی . گوشی رو که بر داشت ... در خزانيم ولي بوي
بهار است هنوز رونق ميكده از بودن
يار است هنوز تقریبا جزء اولین
مهمونای عروسی بودیم لباس عوض کردیم و نشستیم ... خیلی حال درست
درمونی نداشتم ، اما چیزی هم بروز نمی دادم ... شلوغ که شد دیدم ولی
تو چارچوب در کنار ضبط نشسته و هر کسی که برای رقص بلند می شه او یه سرک می کشه و
اعتنا نمی کنه ... منو که به زور بلند
کردن سرک کشید ودید که دارم می رقصم سعی می کرد بیشتر نگاه کنه و من به سمتی از
اتاق رفتم که اون دید نداشته باشه و فکر
می کنم نتونست ببینه و زود نشستم حرفامو که خالم
تایید کرد خیالم یه کم راحت شد که ته دلش حتما توجهی به من داره . خلاصه گذشتو اون روز
خيلي خوشحال بودم آخه بيشترين ساعت از روز رو تقريبا پيش ولي بودم و مي تونستم
ببينمش ... روزهاي بعد هم از پي
هم گذشتنو من برگشتم تهران و با اميد بسيار شروع به خوندن درساي دبيرستان كردم . يه روز خاله كوچيكم
(پروين ) زنگ زد و گفت كه نسرين مي گه ولي دانشگاه قبول شده با يه حول و تكوني
پرسيدم كجا؟ چي ؟ كه خالم شوكه شد . ولي رياضي محض از
دانشگاه سراسري واحد نقده قبول شده بود . هم خوشحال بودم و هم شديدا استرس داشتم .
خوشحال بودم كه عشقم
دانشگاه قبول شده و استرس داشتم از اينكه خودم هم بايد تمام تلاشم رو بكنم تا همون
سال اول دانشگاه قبول شم . شب و روزم به درس
خوندن مي گذشت ... تو اين گيرو دار داييم ( داماد ولي اينا ) اومده بود خونه ما و
براي يه مدت طولاني خونه ما موند آخر ترم اول بود كه
خبر رسيد عموي مامانم فوت كرده و من و مامان رفتيم اورميه خوشحال بودم از اينكه
ممكنه ولي رو هم ببينم . رفتيم يه هفته بوديم
و بعد برگشتيم و من ولي رو نديدم اما بابا و مامانش رو ديدم و همين هم خوشحالم مي
كرد ... بعد از برگشتنمون
خالم زنگ زد و گفت كه برا من دو تاخواستگار پيداشده يكي پسر همسايه خاله اينا و
يكي هم پسر دايي خودم كه شكر خدا مامان هر دو رو جواب كرد و اصلا نياز به دخالت من
نبود . روزها گذشت و به عيد
نزديك شديم زنداييم تماس گرفت و گفت كه براي عيد دارن ميان تهران . داييم كه بود حالا
زندايي و بچه هاش و خاله پروين اومدن تهران . عيدي متفاوت از
سالهاي قبل بود . تقريبا خونه ما
تبديل شده بود به يه هتل كه خانواده داييم در اون اقامت داشتن ... صبح كه مي شد
صبحانه مي خوردن و يكي يكي جيم مي شدن يه دفعه مي ديديم هيچ كس نيست ،ظهر مي
اومدن و عصر دوباره يكي يكي جيم مي شدن و شب مي اومدن حتي نمي گفتن كه كجا
مي رن يا كي برمي گردن كه تو اين فاصله كه اونا نيستن ما هم بريم و به ديد و
بازديد هاي عيدمون برسيم ... خلاصه خوشي شون مال
بيرون بود به خونه كه مي رسيدن زن و شوهر مي افتادن به جون هم ... يه روزدايي و
زنداييم قهر بودن و قرار شد ما دخترا با هم بريم بيرون تو كل مسير منو
نسرين با هم همقدم بوديم ،افسانه و پروين هم باهم . كلي نسرين راجع به
خودش و علي رضا ( داداشم ) حرف زد كه همديگر رو دوست دارند و مي خوان با هم ازدواج
كنن ... از نقشه هاشون ...
از همه چي گفت وقتي نسرين ديد كه
من ساكتم و فقط دارم گوش مي دم پرسيد كه مخالف اين ماجرام ؟ گفتم نه دارم گوش مي
دم چون باورم نمي شد اين دو 6 سال بود كه با هم دوست بودن و مخفيانه باهم حرف مي
زدن و ما بي خبر بوديم . بعد از من پرسيد كه
كسي رو دوست دارم يا نه و هر چي توضيح دادم كه اصولا تو زندگيم فعلا به جنس مخالف
فكر نكردم باورش نشد و اصرار داشت كه من هم با داييش ( ولي ) دوست شم كه من قبول
نكردم . همون روز بعد از
برگشتنمون از بيرون تقريبا خونه خالي بود و مامان تنها بود . كه من و نسرين و
افسانه رفتيم اتاق من و نسرين زنگ زد به خالش كه در شُرُف ازدواج بود و بعد گوشي رو
داد تا من صحبت كنم من كه شروع كردم به صحبت و احوالپرسي با نازدار(خاله نسرين )
يه دفعه اون گفت چرا زنگ مي زني خونمون و قطع مي كني كه من شديدا شوكه شدم و هرچي
قسم آيه كه به خدا من شمارتونو ندارم ... من زنگ نزدم قبول نكرد ... خلاصه نسرين گوشي رو
گرفت و به خالش گفت مي خواد با ولي صحبت كنه بعد از احوالپرسي يه دفعه به ولي گفت
كه من اونجام و مي خوام بااو صحبت كنم دستپاچه شدم و نمي
دونستم چي بگم ... چه جوري صحبت كنم بعد از سلام و تبريك
عيد گوشي رو دادم به نسرين نسرين بعد از قطع
تلفن تا تونست فشم داد كه چرا درست با داييش صحبت نكردم و اون دوستم داره و يه
عالمه زير گوشم خوند كه ولي دوستت داره و مامانش و خواهراش مخالفن و بي رو درواسي
رفت سرِ اين كه اگه من زمينه رو فراهم نكنم كه او با علي رضا ازدواج كنه مگه به
خواب ببينم كه ولي مال من بشه ... روز بعد هم قرار شد
باز ما دخترا با هم بريم بيرون كه در آخرين دقايق مامان و زنداييم هم به ما ملحق
شدن و همه با هم رفتيم وسط راه يه دفعه
ديديم نسرين نيست هرچي دنبالش گشتيم
نبود بعد از حدود يك ساعت
حول و استرس زنگ زديم خونه كه نسرين گوشي رو برداشت . علي رضا هم خونه
تنها بود حالا نسرين هم پيشش بود . من به خالم گفتم كه
اين دو عاشق همن نكنه كاري دستمون بدن بدو بدو من رفتم
خونه توي راه زنداييم هي
فش بود كه به جون علي مي كشيد من كه رفتم خونه و
نسرين رو خندون تو اتاق علي ديدم و حالت هاي زنداييم رو توي خيابون ديده بودم
كنترل از دست دادم يه كشيده خوابوندم زير گوش نسرين همين يه كشيده باعث
شد كه دعواي سنگيني راه افتاد علي به جاي اون
كشيده تا مي تونست زدتم به قدري كه تقريبا از حال رفتم و افتادم ... تو اين هاگير واگير
زنداييم هم افتاد به جون علي كه من دختر به تو نمي دم و كلي دَري وَري و ريز و
درشت بار علي كرد خلاصه تا3 روز توي خونه دعوابود و بحث زنداييم مشغول بحث
بود كه يه دفعه داييم اومد تو اتاق من و به جايي زنگ زد ... مشتاق بودم بدونم چه
خبره كه متوجه شدم دايي جان لطف كردن و دوست دختر برا خودشون دست و پا كردن چند بار رفتم به
زنداييم بگم كه اين قدر مهربون برخورد مي كرد ترسيدم دوازده عيد بود كه
زندايي و داييم دنباره دعواي مفصلي كردن و داييم رفت براشون بليط خريد كه برگردن و
بعد هم خودش رفت پي گردشش دوست نداشتم با اون
اعصاب خراب زنداييم بره برا همين زندايي رو
بردم تا بليط رو عوض كنه تا سيزده رو هم پيش هم باشيم داييم شاكي كه چرا
من اين كار رو كردم اما من راضي سيزده رو رفتيم جاده
چالوس مامان سبزي پلو با ماهي درست كرده بود تاشب خوش گذشت خلاصه فرداي اون روز
همه رفتن و داييم موند . دو روز بعدش خالم زنگ زد و گفت كه نسرين با گريه اومده
خونشون و گفته كه ... در خزانيم ولي بوي بهار است هنوز معرفی شدم به حوزه
علمیه قم و مقدمات و احکام رو شروع کردم ( غیرحضوری) ... می تونم به راحتی
بگم که دیگه به طور کل همه چیز فراموشم شد و خدا جای همه چی رو تو زندگیم گرفت ...
دیگه به ولی فکر نمی
کردم ... دیگه به هیچ چیز
دنیوی فکر نمی کردم ... یا درسای مدرسم رو
می خوندم یا درسای حوزه ؛ وقتای دیگم رو با قرآن پر می کردم ... وقتی امتحانای دوره
اول رو با موفقیت پشت سر گذاشتم استادم با مامان تماس گرفت و ازش خواست تا موافقت
کنه که حضوری سر کلاس برم ، اما مامان نمی تونست دوریم رو تحمل کنه و دوست داشت
دکتر شم . سری جدید درس هام
تعبیر خواب و ادامه مقدمات و چله نشینی های مختلف بود ... روزهام با روزه و
نماز و درس و مطالعات مختلف سپری می شد و شب هام به نماز شب ... دیگه هر جایی از
زندگیم رو می دیدی جز خدا چیزی نبود ... بعد از مدتی دیگه
موقع عبادت سر سجاده لرزش روح رو تو جسمم به چشم می دیدم ... اغراق نیست ... روحم
رو می دیدم ... بعد از یک سال تفسیر
رو شروع کردم و اولین آیه ای که تفسیر کردم آیه اول سوره اسراء بود ، اولین سوره
طه بعد انسان ، عاشق داستان حضرت موسی بودم و با شان نزول هل اتی ( دهرالانسان )
زندگی می کردم ... آخرای سال دوم
راهنمایی و سال دوم حوزه بودم که همه چی به هم خورد ... کسی که مُعرفم به
حوزه بود ، کسی که این قدر خودش رو در نظرم بالا برده بود ، پوشالی از آب در اومد
... خیلی تندرو شده بودم
، خشکِ مقدسِ کامل ... اما از تک تک لحظه هام لذت می بردم ... یه روز که داشتم از
مدرسه می اومدم صدای بلند یه آهنگ که زنی داشت می خوند بدجور حواسم رو پرت کرد ...
هر چی به خونمون نزدیک تر می شدم بلندی صدا هم بیشتر می شد ، وارد خونه که شدم
باورم نمی شد ، صدا از خونه خودمون بود و همون آخوندی که درسای اساتیدم رو برام می
آورد ، همون رابط من با حوزه ، همون ... با همسرش مهمون ما بودند و نوار هایده با
صدای بلند روشن و همسرش در حضور او و برادر و مادرِ من همخوانِ نوار بود ... همه دنیا رو سرم
خراب شد و دهنم باز و چشمام بسته ... هرچی که می تونستم
بهش گفتم ؛ و گفتم که زنگ می زنم و به استادم می گم که تو صلاحیت لباسی رو که می
پوشی نداری و اگه قراره فردا روزی من هم مثل تو بشم از همین الان همه چی رو کنار
می ذارم ... این کار رو کردم ... با استادم تماس
گرفتم و همه آنچه اتفاق افتاده بود گفتم و گفتم که دیگه دوست ندارم ادامه بدم ،
ترجیح می دم یه آدم معمولی باشم و بی ادعا نه یه عالم بی عمل ... خیلی باهام صحبت کرد
که مدتی استراحت کنم ، به چیزی فکر نکنم ، بعد تصمیم بگیرم ... خیلی سفارش کرد که
میانه رو باشم ... اما ناپختگیم کار
دستم داد و از همه جا واموندم ... تا اون روز اصلا موسیقی گوش نکرده بودم ، اما به
جایی رسیدم که خلاء روحیم رو هیچ چیز پر
نمی کرد ... معتاد به موسیقی شدم ... منی که موسیقیم صدای حاج صادق بود حالا با
صدای ابی به خواب می رفتم جزء 30 رو حفظ کرده
بودم و جزء 1 رو تا آیه 50 پیش رفته بودم که ترمز بریدم و زدم تو خاکی ... بدجوری آواره شدم و
تا مدتها نتونستم خودمو پیدا کنم ... نماز شبام تعطیل شد
... تو این سه سال تو جلسات احکامی که به همت دکتر گلزاری برگزار می شد هم شرکت می
کردم تا یه مدتی دبیر جلسه هم بودم ؛ اما دیگه حوصله این کلاس ها رو هم نداشتم ... حتی یادمه این
وضعیتم تا سال سوم راهنمایی هم ادامه داشت به طوری که شاگرد اول مدرسه ثلث دوم یه
تجدید هم آورد ... مدیر مدرسمون عاشقم
بود ، خیلی دوستم داشت ... می دونست دچار چه وضعی شدم و از معلم زبانم خواسته بود
که بهم تو لیست اصلی یازده بده که برای ثلث آخر مشکل نداشته باشم ... یادمه بعد از پایان
مدرسه مدیرمون چند بار باهام صحبت کرد و خواست از این وضعیت کمی دورم کنه ، اما
واقعا فایده ای نداشت ... خلاء نبودن بابام رو
بیشتر از همیشه حس می کردم ... بچه شیطون و ناآرومی
بودم که درکنار کارهای مثبتی که داشتم دائم در حال شیطنت هم بودم ، اما دیگه یه
دختر بچه تنها و غمگین شده بودم که هیچی منو از وضعی که داشتم خارج نمی کرد ، ساعت
ها می نشستم و برای درد بی پدریم که تازه نبود و انگار داغش تازه شده گریه می کردم
... بعد از ثبت نام تو
دبیرستان ، حدود یه ماه با مامان رفتیم اورمیه ، اما دیدن ولی هم خوشحالم نکرد ... کمی از اون حالت
خارج شدم اما نه خیلی ... یادمه مامان منو
گذاشت و خودش برگشت تهران پیش علی و تو همون روزها بود که عروسی خواهر ولی بود و
افسانه فکر می کنم کارت دعوت بابا بزرگینا رو آورد ... تاکید کرد که ولی
کارت ها رو نوشته که بهونه کردم چرا ما رو دعوت نکردن که گفت چون مامانت رفته فکر
می کردن تو هم رفتی ... که گفتم پس نمیام اون و نسرین کلی خواهش تمنا...: که بیا تا خود روز عروسی
مردد بودم که برم یا نه ... صبح روز عروسی من با
دو تا از خاله هام رفتیم خونه ولی اینا ، وقتی نسرین از پشت پنجره ما رو دید یه
جوری با ذوق از پله ها پرید پایین که همه با تعجب دوییدن بیرون ... از پله ها كه بالا
رفتيم ولي ايستاده بود و ...
رونق ميكده از بودن يار است هنوز
رونق ميكده از بودن يار است هنوز
رونق ميكده از بودن يار است هنوز
| Design By : Night Skin |

